سيد محمد باقر برقعى
82
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
گر بخواب اندر آئىام همهشب * تا قيامت غنودم هوس است چو صراحى ز غايت مستى * سر بپاى تو سودنم هوس است از كف ساقيان گلرخسار * ساغر مى ربودنم هوس است بر دل خود ز عالم لاهوت * فتح بابى نمودنم هوس است در خم زلفت از پريشانى * عقدهء دل گشودنم هوس است از دل خود ز هستى موهوم * زنگ كثرت زدودنم هوس است « خرّما » همچو خواجهء شيراز * شعر شيوا شنودنم هوس است سرو خرامان عمريست كه دل در خم گيسوى تو داريم * پيوسته نظر بر رخ نيكوى تو داريم ما خيل فقيران و خراباتنشينان * چشم كرم و لطف همه سوى تو داريم تا صبح قيامت كه سر از خاك برآريم * در دل هوس وصل مه روى تو داريم در مسجد و در صومعه و دير و كليسا * هرجا كه رسيديم هياهوى تو داريم بخرام به طرف چمن اى سرو خرامان * تا ديده بر آن قامت دلجوى تو داريم اين رنج خمارى و غم خانهبدوشى * پيداست كز آن نرگس جادوى تو داريم پيوند وفادارى ما بين كه چو مجنون * دل در شكن سلسلهء موى تو داريم گفتى برو اى « خرّم » سرگشته از اين كوى * ما خانه كجا غير سر كوى تو داريم دلكم ز تو دلشكسته گشتم كه نظر كنى نكردى * بره تو بسكه ماندم كه گذر كنى نكردى ز غمت نخفته بودم باميد آنكه شايد * همهشب شب سياهم كه سحر كنى نكردى دلكم نگفته بودم كه بوقت ميگسارى * ز دو چشم مىپرستش كه حذر كنى نكردى همه تيرهبختى من ز تو باشد اى دل اى دل * كه چو نخل بىبَر آخر كه ثمر كنى نكردى ز تو آه سينه سوزم كه شرر زنى بعالم * چه شد آنكه در دل او كه اثر كنى نكردى